تبليغاتX
خـــــاطرات یک دخـتر مغــــــــــرور
همـــــــــه خاطرات یک دختــــــر مغــــرور...

بارون تندی میاد.................
من رو یاد جمله ای که چند وقت پیش به یکی گفتم می اندازه....
اون جمله منو به فکر درمورد تعداد قطره ها می اندازه....
با خودم میگم:اوه!چه زیاد.............چطور ممکنه!؟...........اما غیر ممکن هم نیست....چون بالاخره حقیقتی....

دیروز صبح استثنائا کلاس داشتم!
-همون جوری که جلسه قبل گفتم،زبان سی شارپ یه زبان object oriented ه که توی اون قابلیتهایی مثل reusability و ...
سرم درد گرفت...
پاشدم از کلاس رفتم بیرون...
کیف کوله ام رو انداختم رو دوشم و راه افتادم....
اینقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم کی از دانشگاه زدم بیرون....
تصمیم  گرفتم برم جایی که بتونم همه افکار و احساساتم رو خالی کنم....برم جائی که یه کم بتونم آروم شم....از بی تمرکزی تو عذاب بودم...
مترو،اتوبوس،تاکسی،....
از اتوبان آهنگ رسیدم ولی عصر!
قدم می زدم و می رفتم...از همه اون راهی که قبلا بارها طی کرده بودم!
قبلا با احساسات مختلف!
گاهی با شوق و عشق یه دختربچه 5 ساله که انگار داره میره تا به بهترین عروسک دنیا برسه!
گاهی با یه حس استرس!اضطراب....حس اینکه خدایا...اینی که کنارمه رو هیچوقت ازم نگیر!......
"خدا؟!.....نه !!!!! ....این توئی که باعث میشی!!!!!خدا فقط هوات رو داره!"
و گاهی مثل امروز!
پر از حس دلتنگی؛و پر نیرویی که بهم می گفت:نـــه....
باید با خودت بجنگی! باید با نفست مقابله کنی!
یه لحظه ایستادم!...
جلوی گرامافون بودم.....
راه پله ها رو به فاصله زمانی 5 دقیقه طی کردم!راه پله هایی که همیشه فکر می کردم عبور ازشون شاید به 10 ثانیه هم نرسه....
خلوتِ خلوت بود....
رفتم و روی میز همیشگی نشستم....
اون گوشه....
حواسم بود صندلی رو آروم جا به جا کنم که یه وقتی به جائی نخورم........
نشستم و فقط فکر کردم...
منو رو آورد............................................چیپس و پنیر!؟
بستنی سان شاین؟!!؟
قهوه؟!
نه،فقط آب........
-موسیقی خوبه یا عوض کنم!؟
خوبه....
می خواستم بگم من اصلا موسیقی رو نمی شنوم!گوشم پر از صداست!
صدایی که فقط یه کلمه میگه:Mehrnaz?
نشستم و نوشتم....
نوشتم....
نوشتم...
و نوشتم.....
6صفحه A4 نوشتم.......
گاهی این وسطها که بغضم می خواست بگیره،آب می خوردم تا قورتش بدم!
شاید واسه اینکه از گریه کردن جلوی کسی بدم میاد و شاید هم واسه اینکه نمی خواستم زیر چشمام سیاه بشه!
بعد از نوشتن حالم بهتر شد....
اونقدری بهتر شدم که بیام و بنویسم.

سه شنبه این هفته که مطابق معمول رفته بودم مطب دکتر که چسبهای بینیم رو عوض کنه،لپ تاپش خراب شد و هنگ کرد!
طفلی مونده بود و خیلی نگران بود.
می دونست که من چی می خونم،ازم خواهش کرد که ببینم کاری از دستم برمیاد یا نه...من درستش کردم...
البته توی دلم آیۀ الکرسی می خوندم که خدا کمکم کنه....
دکتر خیلی خوشحال شد و  ازم تشکر کرد....
حس خوبی داشتم.انگیزه ام بیشتر شد که تا دکترا (انشالله) ادامه بدم....
سه شنبه چه بارونی میومد....
منم ناجوانمردانه دامن خدا رو گرفته بودم و ... !

امروز کاوه سماک باشی، رو تو دانشگاه دیدم،نمی دونستم از بچه های دانشگاه ماست....
چه تیپ و قیافه ای!....
و چه غروری!....
و البته چه کشته مرده هایی!!!!!!!!!!!!!!!
تلفنمون یه 5روزی می شد قطع شده بود....
علتش هم این بود چون بی سیمیه،مخابرات احتمال داده بود از خط ما یکی دیگه هم استفاده کنه و خود به خود قطع کرده بود،بدون اینکه به ما اعلام کنه!
برای من بد نشد......حتی اگر خودم هم میخواستم،نمی تونستم بیام نت!!!!

این روزا که چسب رو بینیمه،حرفهای جالبی می شنوم؛گرچه خودم رو به نشنیدن می زنم،اما بعضا جالبن!
پریروز بود که توی متروی صادقیه ایستاده بودم و منتظر قطار بودم،دو تا آقا که بهشون می خورد کارگر باشن،کنار من ایستاده بودن.
یکیشون به اون یکی گفت:دوست داری دماغت رو عمل کنی!؟
اون یکی که متوجه نشده بود،گفت:ای بابا!دلت خوشه ها!من پول ندارم شبها شکم سیر بخوابم،اون وقت برم دماغ عمل کنم که چی شه؟!
 مشخص بود از رو کنایه نیست حرفهاش....دلم خیلی به حالش سوخت...!
گفتم مترو،یادم به این اعتصابها و شلوغیهای مترو افتاد که به خاطر ندادن بودجه به مترو دارن اذیت می کنن!
فکر کنم باید دست به دامن چ.ا.و.ز و ن.ص.ر.ا.ل.ه بشیم که یه کم رژیم بگیرن تا یه پولی هم به این مترو بیچاره برسه!

یه پروژه برنامه نویسی با یه تیم ،تو یه شرکت مخابراتی  گرفته بودم به عنوان اولین تجربه کاریم،با حقوق300-100 هزار تومن که بنا به دلایلی هم کنسل کردم و هم کوفتم شد!!!!!!!!!!
حیف....
فکر می کردم یکی از بهترین لحظه هام باشه کار روی این پروژه....
خدائیش چقدر هم پیگیر بودن تیمش،چون این قسمتی که قرار بود روش کارکنم،پیشنهاد خودم بود و کلی کارشون رو جلو می انداخت.
اما نشد دیگه....
دوست داشتم این کار رو انجام بدم و پولش رو بذارم واسه شهریه ام بدون اینکه مامان اینا بفهمن،یا اینکه برای تولد مامان یه دستبند بخرم و یا بذارم یه پولیور برای.... .
که نشد....بحث پولش نیست...اینکه آدم از دستمزد خودش،خصوصا اولین کارش بخواد هدیه ای بخره،خیلی لذت بخشه.....
اشکالی نداره...باشه دفعه بعد!

-از اینکه هی برم و بیام،خیلی بدم میاد.
اما گاهی حال ادم مثه نمودار سینوسی،نوسان می کنه...یه لحظه میره تو اوج شادی و یه لحظه تو اوج ناراحتی!
می دونم هنر اینه که ادم همیشه رو تعادل حرکت کنه،اما خب بالاخره پیش میاد!
از این بابت متاسفم!
سعی می کنم دیگه از این جنگولک بازی ها در نیارم!



پ.ن:اون خانومه،فامیلمون که می گفتم تو کماست،فوت کرد...خدایش بیامرزاد....
پ.ن:سه شنبه دانشگاهمون شلوغ شده بود....اونم چه جووووری!
پ.ن:من کماکان دلم کلاه هنرمندی میخوااااااااااااااد.....همش تقصیر این بچه های معماریه ها!خب منم هوس کردم دیگه!حالا واسه دانشگاه نمی ذارم!
پ.ن:این آنفولانزای خوکی چه زیاد شده!تو مترو همه مثه این لاکپشت های نینجا ماسک زدن!
پ.ن:تو فکر یه جای جدید و یه ادرس جدیدم!
اینجا کم کم داره پابلیک میشه!:دی
اگر کسی ایده ای داره،خوشحال میشم تو خصوصی بهم بگه!چون جای جدید دیگه کاملا پرسونال خواهد بود!
پ.ن:هیسسسسسس......مهرناز هیچی نگو......مسئله تموم شده اس.....تو هم بخشیدیش.....پس بیخیال! شما هم اون کامنتهای اون خانوم یادتون بره،باشه!؟مرسی.....
پ.ن:التماس دعا.....

+تاریخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:10 نویسنده proudgirl |

ليست وبلاگهای به روز شده